تبليغاتX
انسانی که شباهت دوری با خود داشت
من می دانم

تو هم خواستی بدان

به اشتراک گذاشتن  دــــــ ردــــــ

از آدم معلومی معلول می سازدــــــــ .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

 

هیچ اتفاقی

حتی وزیدنی

 پشت پنجره

انتظار کشیده شدن پرده ها را نمی کشدـــــــ

با این حال

 تا باز کردن پنجره می رومـــ ـ ـ ـ

خیلی انجام دادن ها می توانند برای هیچ باشند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

بدون بیم

 بدون بیم  آمدیم

 تا بمانیم

خواستیم میان سیاه و سفید زندگی

خاکستری بکاریم

خواستیمـــــــــــــــــــــــ

 اما نشدــــــــــ ـ ـ

م.غفاری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

 

  برای خاطر همین اندک ها

 اندک های یکی در میان

سیــــــــــــاه ـ سفیـــــد ـ سیـــاه ـ سفیدـــ ـ سیاه

۱۸مهر ۸۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

 

 راستی اگر رنگ زرد تمام شودـــــــ

با چه نــــــــ ـان بپزیم؟!

نرودا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

 

دستم را به باد دادم

می دانستم

باد اگر برودــــ

می بردــ

و من می توانم کمی هم

به باقی کارها برسم .

 

 میعاد  هوای ننوشتن نکنی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

    

 

          برای گفتن من شعر هم

           به گل مانده استـــــــــ

"۲۳:۲۷

پنج شنبه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

 

ما جایمان را به کسی تعارف نکردیم !

فقط حاشیه نشینی طاقتمان را سر آوردــــــــ

نمی خواستیم توضیح اضافه ایی باشیم

 در پاورقی متنی که خودش هم خواندنی نبودـــــــــــ

دیگر نگران  هیچ  جای خالی نخواهم بودــــــــ

 

چه بی اعتبارندــ

جایگاه هایی که فکر می کنیم از آن مایندـــــ

اما

در نبود ما نیز با هر ماندنی ایی پر می شوندــــــــــــــ .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

آدم باید تکلیفش را با خودش روشن کندـــــــ

باید بداند کی اولین بار بودــــ

اولین تردید ها..

باید از همین جا شکافتـــــ ـ ـــــ

گره های کوری را که زدیم

تا گند کار در نیاید

آنها را هم باید شکافت .

بعد از شکافتن است که معلوم می شودــــ

دوباره می توان بافت؟

یا باید کلاف را به کل دور انداخت !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

 

بایــــــــــــــدی در کار نیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیچ وقت نبوده..

فکر نکردند فصل کاشتن نیست؟!

باید هایشان را کاشتندــ

 

تا دیروز

حوالی انقلاب

این خورشید بود که طلوع می کردـ

ولی امروز

آنها بودند که خورشید مردمی را

غروباندندـــــ

کسی باید هایشان را درو نکردـــ ...

                                            .

                                            

                                          درو نمی کند .

خرداد ۸۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

 

روزگار آرامی نیست ۲۰۳

هوا آلوده ی نفس های من استــــــ

و من آلوده ی نیمکت هایی

که رو به هیچ چیز

پاهاشان تا کمر در خاک فرو رفته !

 

تو چه می فهمی ۲۰۳

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

هوده رر: چه فایده دارد که چاقو را هر روز تیز کنی و

حتی یک بار هم با آن چیزی نبری؟!

دست های آلوده ــ سارتر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

 

با این شعر شاعر می شوم

اگر نگاه کبودت را میان زانوهایت پنهان نکنی

و بیایی لا به لای سطرهایم بنشینی

نگران نیمکتهای سبز نباش

جا برای آنها هم هست

خیالت تخت

من ادای آدمهایی را در نمی آورم

که از دود سیگار سرفه شان می گیرد

و چشم های خسته ات را با نگاه های مداوم

به ساعت نمی ترسانم

جــــــــــــــا شدی

میان روزهایی که هنوز نیامدندــــ

میان لحظه هایی

که شاید مرگ زود هنگام تنت تو را از یاد نیمکت ها ببردـــــ ـ ـ ـ

.

.

نیمکت های این شعر تا همیشه سبز می مانندـــــــ .

 

۳۱ فروردین ۸۸

دوشنبه ی کبودـــــــــــــ

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

شب نمی خواهد شیفتش را ترک کندـــــــــــــــ

اما روز به هرحال سهم خودش را دارد.

 

ما خندیدیم

وقتی هوا روشن بودـــــــــ

با دفترهای اندوه

در کوله هایمان

 و پیاده رو پر از مردمانی بودـ

که می رفتندـــ-ــ ـ ـ

می آمدند

 

ماهی های تنگ اما در ماندن دق می کنندــــــــ .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

 پاهایم رفتن را نشانه میرودــ ـ ـ ـ ـ

و دستم دیوار را

جاده بی انتهاستــــ ـ ـ ـ

چه عینک به چشم داشته باشی

چه نداشته باشی .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

می گوید: ما عصب دندان های کرم خورده ی خودمان را

کشته ایم!

حالا دیگر کرم باشد یا نباشد

هیچ فرقی نمی کند !

 

نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

همیشه بادی هستــــــــــــــــــــــــــ

برای بردن/برای انداختن

برای انداختن تمام چیزهایی که آویختی

دوستی را آویختم به میخ

رو به آفتاب..

گرم که نشد هیچ

از دست رفتــــــــــــــــــــــــ

حالا من مانده ام و این ۳،۲ تا میخ خالی

فضای دلگیری نیست !

خودم را آویزان می کنمــــــــــــــــ

یا گرم می شومـــــــــ

یا از دست می روم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

پرنده ایی آسمان را ترک کردــــــــــ

پنجره بسته بود که چای روی میز

کنار گلدان سردشدــــــ

ما به دوباره ها موکول شدیمـــ

چون هیچ وقت

حرف بیشتری برای گفتن نداشتیمـــ

.

.

موهایمان را به آب دادیم

تا دوباره ایی

و تا حرف هایی که هیچ وقت بیشتر نیستندــــــ .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

دلم را به دریای گـــــــــــــــــــــــــــل آلودـــــــــــ زدم

در جهت جــریان آب 

یا خـــــــلاف جهت آن

فرقی نمی کندـــــــــــــــــــــــــ

شنا که بلد نباشی

غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرقی !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

هنوز هم  چیزهای زیادی  هستــــــــــــ

پشت دیوار فرو ریخته ی طاقت!

زنی خودش را کنار احساساتش نقاشی می کندــــــ

چند قدم به عقب بر می داردــــــــ

 به این نتیجه می رسدــــ

که باید آسمان را کمی تیره تر کردــــ

صدای در

و آرامشی که روی قلمو خشکــــــــــ می شود ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

درختــــــــــــــــــــــــــ تنها

و مردمی که صف می کشندــــــــ       o                        0              o

                                             \     /          \     /                  \     /

 ایستگاه ترکـــــــــــــ کردن را

این یک قطار سریع السیر است !

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

خورشید غروب کردـــــــــــ

میان حرف های ساعت  ۲  . 

داشتم دست هایت را می کشیدم

که هفت بار به حروف، ساعتت را نگاه کردی!

حالت دست هایت را گم کردمــــــــ

و این ضمیر "تو" به هیچ کسی نرسیدــــــــ

از شما آمدی

.

.

به شما رفتی...

خیلی وقت ها خورشید زود غروب می کند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

از پشت افتادم !

آن روز که باد داشت موهای مجسمه ی سنگی را می بردــــــ--ــ--...

و مردی خلاف جهت باد سیبیل هایش را شانه می کردـــــ

آدم ها در خندیدن هم ژانر خاص خود را دارندـــــ

بعضی چیزها را باید فقط نیم نگاهی انداختـــ

که هم یعنی دیدم

هم آن قدرها مهــــــــــم نیست !

ما اصرار می کنیم که خط بزنیم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

همیشه جایی برای نشستن هستــــــ

می توان روی شعـــــــــرها

 نشستـــــــــــــــــ

 حتی روی داستان ها

و خستگی قهرمان نبودن را

 در کردـــــــــــ

می توان با خیال راحت

روی شعرها و داستان ها لم دادـــــ

و نترسید از سربازی که

ژنرال می شودـــ ...

کشیشی که ایمانش را

 از دست می دهدـــــــ !

شعر ها و داستان هایی

که کپک نمی زنند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

آمدن (آمدم، آمدی، آمد...)

صرف

فعلی استـــــــ

در سایه روشن تردیدــــــــــــ !

ماندن

التیام قلبی استــــ

به فراخور دردــــــــ

دردی که می کشم..دردی که می کشی..دردی که..

رفتن (رفتم،رفتم،رفتم...)

صرف فعلی استــــــــ

در تیره گی اجبار!

 

گاهی این گونه استــــــــــــ

۵ آذر ۸۷  برای میم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

پنجره

میان

ابهام

می پوسدــــــ

عابر

خسته تر از

تصمیم رد شدن استــــــ ----ـــــــ--ـــــ-ــ-...

پنجره را باید بستـــــــــــ

عابر را باید بخشید !

          ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

همین روزهاست/شنبه ایی،چهارشنبه ایی/ که برفی بیایدـــــــــــــــ

بنشیندــــــــــ

بخنداندـــــــــــــ  

بگریاندـــــــ

آب شودـــــــــ

برود از چشمانمان 

 از ذهنمان

        برف همیشه تکرار تفهیم سرما نیست!

شاید این بار..

حزنی است که از خاکستری اندوه گذشته

و امتدادش سردرگمی ماسیده ایی استـــــــــــ

روی بودنی و شاید شدنی !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

بایدــــــــ از

وســــــــــــط ،رفتــــــــــــــــــــــ ـ ـ -ــ -ـ ـ ـ----- ...

حتی تا

نبودن

 

گوشه های آرام!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

نـــــــــــــگاه هایی هست که در مســـــــــــــــیر رسیدن

می میرند !

برایشان تابوتی نیست..

مراسمی نیست..

تنهایی

همیشه

 ترجمان تن هایی نیست

 که رفته اندــــــ

 که می روندــــــــــــــــــــ

چه سنگین است / نفس کشیدن

در هوای آهنگ هایی

که نت هایش شکسته اندـــ

نت هایی که کفـــــــــــش های رفتن را

گم کرده اند .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

خیابان ها/ نا آرام/ از مــــــــــــــــردم همهمه.. 

 

 مـــــــــــــــن

نا آرامــــ

روی تــــکرار

دراز کشیده ام   !

 

انگار....به قصد

   همیشه ...

انگار به قصد همیشه....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  |